تبليغاتX
خبرنگار کوچولو

خبرنگار کوچولو

من خودم هستم.

از 29 بهمن تا 26 اسفند

از ساعت 6:15 روز 29 بهمن من ساكت مي شم؟ شماره تلفن همه چي از تو پاك شدند؟ خوشحالم ... اين روزا به چيزايي از خودمون 2تا رو فهميدم كه تصميم به اين كار گرفتم خنده دار گرفتم.
حالا خوشحال شدي يا هر چي مهم نيست ؟ مهم اينه كه بايد من همه چي رو از آينده مي فهميدم... سخته برام ولي باور كن .. كم كم تكليف خودم مي فهمم.
مرسي كه دركم كردي و به خواستم جواب مثبت دادي.
خيلي ماهي ... بهت كه گفتم يه دونه اي R عزيز من .
بازم ممنون
از خدا هم سپاسگزارم كه تو رو سر راهم قرار داد.

واي خداي من واقعا ازت سپاسگزارم خودت از همه بهتر مي دوني چرا؟

پس تا 26 اسفند خدا به همراهت آقاي بد به قول خودت
........................................................................................................................................


جوابيه به يه آقاي محترمي
بيدي نيستم كه به اين بادا بلرزم.
من عاشق كارم هستم.
از اين كه نظر دادي سپاسگزارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:43  توسط خودم  | 

محسن عبدالوهاب: مستند سازی ایران دچار محدودیت است


نشست نقد و بررس فیلم مستند "همسران حاج عباس" برگزار شد:
محسن عبدالوهاب: مستند سازی ایران دچار محدودیت است
محسن عبدالوهاب گفت: مستند سازی ایران دچار محدودیت و درون گرایی است ، در ساخت فیلم مستند دچار کمبودهایی هستیم و باید به فکر جبران آن باشیم.
نشست نقد و بررس فیلم مستند "همسران حاج عباس " در انجمن جامعه شناسی ایران با حضور محسن عبدالوهاب (کارگردان، تدوینگرمستند) ، دکتر ناصر فکوهی (انسان شناس و استاد دانشگاه) و مهرداد اسکویی (عکاس، مستندساز و پژوهشگر سینمای مستند) برگزار شد.
دکتر ناصر فکوهی (انسان شناس و استاد دانشگاه معتقد است که فیلم "همسران حاج عباس" به موضوع چند همسری در حوزه انسان شناسی پرداخته است خاطرنشان کرد: موضوع اصی فیلم منتفی شده است و حاج عباس فوت کرده و چند همسری دو زن از بین رفته است اما روابط اجتماعی آنها در کنار هم ادامه دارد. در ادامه نشست مهرداد اسکویی (عکاس، مستند ساز و پژوهشگر سینمایی) گفت: که ما دچارضعف تصویری (بصری) هستیم ما می توانیم از طریق پیوند هنر و علوم انسانی ضعف تصویر را از بین برده و فیلم مستند را رواج دهیم. وی درادامه جلسه به شخصیت سازی، اخلاق مستندسازی و محدودیت های فیلم مستند در ایران اشاره کرد.
فیلم "همسران حاج عباس" برنده جایزه گرگ نقره ای از جشنواره فیلم مستند آمستردام (IDFA) هلند در سال 2001 است. از آثار دیگر عبدالوهاب می توان به دو فیلم "خون بازی" و "گیلانه "را که به همراه رخشان بنی اعتماد کارگردانی می توان اشاره کرد. "همسران حاج عباس" به زندگی دو زن کهنسال می پردازد که "همسران حاج عباس" ذغال فروش هستند و عباس این دو زن را به خاطر بچه گرفته است. اما هیچ کدام باردار نشده وبعد از مدتی متوجه می شوند که حاجی خودش بچه دار نمی شود و این دو زن پس از فوت "حاج عباس" نیز باز هم به زندگی در کنار هم ادامه می دهند. مستند "همسران حاج عباس" بیانگر رفتار افراد در دوره کهنسالی است. رفتارهایی مثل حسادت شیطنت های بچگانه، حسرت، نگرانی، دوست داشتن، رقابت، وسواس اشاره دارد و حسرت و حسادت در قسمت های پایانی فیلم به خوبی به نمایش درآمده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:23  توسط خودم  | 

من یه خبرنگارم

سلام

من یه خبرنگارم ... یه خبرنگار کوچولو .

می خوام از این به بعد تمام اتفاقات خوشایند و ناخوشایند که برام می افته بنویسم.اینم باید بگم که دوره های آموزشی ۱۵ روزه در خبرگزاری می گذرونم.

و کارم و دوست دارم. وبه کارم علاقه دارم.

روزای سختی رو می گذرونم و خبرگزاری بهترین جایی هست که توش ارامش دارم

از خدا سپاسگزارم

راستی از دوست جدیدم که این روزا فکر ویادش برام یه انرژی مثبت و از خدا به خاطرش سپاسگزارم

دوست من سلام

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 17:53  توسط خودم  | 

آسمان

  آسمان سياه است.
 صدايي مي آيد،
 مي ترسم.
 پابه فرار مي ذارم.
 فرياد مي زنم.
 كسي صدايم را نمي شنود.
به فريادم برس.
 باران مي آيد
رعدوبرق مي زند
فرياد مي زنم
من از اين دنيا مي ترسم.
 كسي صدايم را نمي شنود.
 به فريادم برس.
 او فراري است.
 صدايش مي زنم او رفته است
آسمان سياه است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 22:0  توسط خودم  | 

RxxSxx

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 21:47  توسط خودم  | 

تقديم بهRxxSxxعزيز

              باران

باران،
 من و تو.
 و يك چتر هفت رنگ
 كه مي دم تا تو زيرش بايستي،
 تا خيس نشي،
 اما من خيس بشم.
مي دهم تا تو سرما نخوري،
اما من اين سرما خوردن را دوست دارم.
 اين چتر مال تو
 ياد بودي از يك صبح باراني.
 باران مي بارد
ومن
 اين باران را دوست دارم
 چون تو را به يادم مي آورد.
باران،
 ببار،
من تو را دوست دارم.
اي باران
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 19:57  توسط خودم  | 

يه حرفايي گفتن نداره




+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 23:3  توسط خودم  | 

For you




سلام تعجب كردي چرا گفتم بيا به اين آدرس . فقط مي خواستم بگم ... جان خيلي گلي .
روز عشق بر تو مبارك.
براي يه ... خوب كه ازش ممنونم.
راستي، يه نظر بذار ... End احساس.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 22:45  توسط خودم  | 

من تك افتادم

جمعه شب، خونه ما

امشب همه از كوچيك وبزرگ، نوه ونتيجه نوه ارشد خانواده دخترخاله دوست داشتنيم نرگس خانم به اتفاق خانواده محترمشون، منزل مادرشوهر گراميشون دعوت بودند، عروس و داماد، خواهر برادرا به استثنا پسربزرگ دروديان هاآقا مرتضي دايي بزرگوار من وخانواده عزيزشون و پسر وسطي يعني دومين دايي من كه ارادت خاصي هم به دايي گلم و خانم عزيزشون وگل پسراشون دارم و مامان ليلا و آقاجون گلم كه همه دنياي من هستن ، برسرما منت گذاشتن وبه ديدن پدرم كه از زيارت كربلا امده بود، آمدند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 0:59  توسط خودم  | 

براي يك ديوانه از دارالمجانين

25 مهر سال 1386، روز 4شنبه، ساعت16:30حسي رو كه از اون روز وساعت دارم ، نه ميشه گفت
نه ميشه فيلم كرد و نه مبشه روي قلم آورد.
فقط براي اولين بار عاشق شدم.
و
حالا تو رفتي
و من موندم.

راستي دوست من اين عبارت يادت هست:
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را،تا بدين گونه خدا را شكر گذار باشي.

روز تولدت خيلي دلم شكست ...
خيلي اتفاقات افتاد و من باز هم سكوت كردم
سكوت
سكوت
سكوت
سكوت
سكوت
سكوت
سكوت
و شكستم ...
نفهميدي كه شكستم
نفهميدي تمام اين مدت دوست داشتم
با تمام بچگيم دوست داشتم
ديوانه من
تنها ديوانه قلبم بودي.

اي خدا به فريادم برس ...
اي خدا كمكم كن ...
اي خدا ...
حسمو نمي توونم به زبون بيارم ...




+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 1:30  توسط خودم  | 

فراري ...

مي تواني در انتهاي شب
پنهان شوي،
تغيير چهره دهي،
شهرت را عوض كني
و حتي ، نامت را.
مي تواني مرا از نيز ياد ببري‌؛
اما از"عشق" گريزي نيست ! ! !
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 1:8  توسط خودم  | 

من و تو ...

نيمه پر ليوان عشق مان را ببين.
من ، تو ، چاي شيرين !
 . . .
تو ، هم مي زني.
من ، حل مي شوم.
عشق مي ماند و ليوان و تو .
همين ! ! !
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 1:7  توسط خودم  | 

تقديم به مسافر عزيزم كه ياد ونامش نرود از ياد

گرید به حالم،
                کوه در و دشت،
                                    از این جدایی.
 می نالد از غم،
                  این دل دمادم،
                                    فردا كجايي.
 
سفر بخیر ، سفر بخیر
                                 مسافر من.
 گریه نکن ، گریه نکن
                                 بخاطر من.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 1:1  توسط خودم  | 

پس من فاحشه ام؟

برق رضایت رو تو چشماش می بینم اون نهایت لذت روازنزدیکی با من برده موبایلش زنگ می خوره می بوستم و تلفنش روجواب میده درحا لیکه با موهام بازی میکنه و با ایما و اشاره بهم میگه قربون اون چشات برم با تلفنش صحبت میکنه نه عزیزم نشنیدم کی زنگ زدی؟ خونه ساناز اینام سلام میرسونم کی میای دنبالم؟دیر نکنیا کلی جا باید بریم من؟مامان سانازدسربرام درست کرده بخورم میرم ماچ توهم مواظب خودت باش تماس قطع میشه میپره بغلم میکنه خندم میگیره اما تو دلم میخندم چون این اولین بار نیست که از مادران فردا اینارو میبینم گفتم خندم میگیره؟؟نه نه گریم میگیره به حال خودم به حال خودش به حال همه پشت فرمون نشسته بود سرم رو پاهاش بود مسیج واسش اومد هل شد پا شدم موبایلشو دیدم مسیجشو خوندم به به به روحم سابیده شد بقیه مسیجا هم جای تردید نمیذاشت که کاوه زود به قاضی نمیره وفکرش بیخودی به سمتی نمیره چشم پوشی کردم آخه بخشش از بزرگانه اما حیف که روح هرزه اصلاح پذیر نیست که نیست خوب یادمه که هر بار می خواست برگرده مجبور بودم انگشت وسطم رو بهش نشون بدم بازم بگم؟؟؟؟قانع نشدی؟؟؟؟ کادوی تولدم پکیجی بود که بعدا فهمیدم در دو نسخه تهیه شده بود یکی برای عمو پرهام یکی هم برای اون یکی عشقش آخه اون عاشق هردومون بود عجبا اراک بودم سرمای عجیبی بود تو خونشون بودیم خونه دانشجوییه محقری که با گرمای عشق پاک من رونق گرفته بود کلی ذوق داشتم که میخوام شب رو با عشقم بگذرونم آخه کاوه اونوقتا هنوز گرگ نشده بود تلفن خونشون شروع کرد به زنگ زدن ولکن معامله هم نبود پرسیدم کیه؟؟میگفت هیچی یه پسر اراکیه مزاحم میشه مهم نیست کارش اینه من الاغو بگو که نمیفهمیدم اگر مزاحمه را اینقدرزنگ زدنش اشتیاقو تو چشمای دوستمون ایجاد میکنه و ذوق زدش میکنه بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم مزاحمی در کارنیست کسی که پشت خط تلفن خودکشی میکرد پارتنر چهارساله عشق من بود که زحمت آب بندیه خانم رو هم کشیده بود و البته من عاشق احمق به گرفتن دست خانم و بوسه های دزدکی بسنده میکردم آخه پسرا خرتر از اینن که بفهمن معشوقه های خودشونم میتونن تجربه سکس داشته باشن بازم بگم؟؟؟؟ از سه نقطه یی که با ماشین اون یکی اومد پیشم که باهام بخوابه ونفر سومی اومددنبالش پیدا کنید نقش این فاحشه رو وسط مثلث ما بازم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فعلا کافيه!

 با عرض پوزش از دوستان عزيز كه به اين صراحت گفتم.
اين مطلب از كاوه عزيز دوست گرامي بنده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:41  توسط خودم  | 

سكوت

من مي روم
و
تو مي ماني ....
با غم تنهاييت
پس برو تا با غم دوريت بسازم
از رفتن دلگير نيستم
بلكه بسيار خرسندم .
سكوت مي كنم .
نگاه مي كنم و
نگاه مي كني .
بي هيچ سخني
7 روز به رفتن مانده
پس به سكوتم ادامه ميدم.
ساكت، آروم،...
ولي رفتن چه داغي است كه تا ابد از ياد نرود.
تو آزادي شاپرك ظاهربينم
آزادي تا ثابت كنم برات احترام قائلم
وتو
هيچ وقت منو نشناختي
ظالم ...

 
+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:29  توسط خودم  | 

من و تو تبعيدي هستيم!

بدرود

بدرود ای هرآنچه که بدان وابسته ام
ویرانه شهر آهن و دود تهران، ای قربانگاه هرچه سادگیست بدرود
باید دل به جاده میزدم این تصمیم کودکیست که از زادگاهش چه ها طلب کردو چه ها که بدهکار نشد
درختهای موازیه زلف در هم گره زده خیابان پهلوی بدرود
پشت سرم آبی نریز فکر برگشتی ندارم تنها با یک لبخند بدرقه کن من را ای میدان همیشه نستوح شهیاد بدرود
زنهای خیابانی ای فروشندگان تن خود و غیرت بزرگان بدرود
جوانان در خماری اغوا شده بدرود
شما را که رویاهای شهرم در آتش ته سیگارهایتان سوخت چوبه های دار ای برپا شده هایی که چه آبادانیها فدای خرابیتان شد بدرود
باید به دل تاریک شب زد آنقدر نخواهم ترسید و پیش خواهم رفت تا روزنه ای از خورشید یافت شود
الهی فدای سرفه هایتان شوم بدرود ای پدران شیرمردم که برپا بودنم مدیون بر چرخ دستی نشستنتان است بگذارید پاهای بر روی مین رفته شما را ببوسم و سجده کنم نگاه رو به آسمانتان را و بگویم بدرود
معشوقه هایم بدرود ای عزیزانی که هر کدامتان را در بستر بیگانه یی یافتم کاش کینه ای بودم و شما را بدرود نمی گفتم
گرگهای نه در لباس میش بلکه در همان لباس گرگ حکمرانان با شما هستم بدرود
بدرود کودکان بی فردا خیابان خوابها ای که هرچه دردو بلا دارید نوش جانم در سرمای وحشیه زمستان این شهر بیرحم مراقب دستان نازکتان باشید که ترک خوردنشان دلم را می ترکاند بدرودعزیزانم
رفتگر پیر ای خوشبخت که خوشبختیت را بی هیچ منتی از دنیا ستانده ای بگذار دستهای پینه زده ات را ببوسم و بگویم بدرود
وقت رفتن دنیا بر سرم خراب خواهد شد، بغض گلویم را خواهد ترکاند
اما افسوس که توان ماندن نیست باید خیلی ها را بدرود گفت .
سخت است فعل خداحافظی اما، باید دست تکان داد و رفت چون من تبعیدیم، تبعیدیه نسلی که نسل من را سوزاند تبعیدیه مشتهای گره کرده ای که با الله اکبرشان ستونهای تخت جمشیدم را سست کردند
و آرامگاه پدرم را به زیر آب بردند بدرود
اما بدانید شاید روزی برگردم روزی که بتوانم فعل توانستن را جامه عمل بپوشانم پس فعلا بدرود

 
... سه نقطه

 اين روزا گفتن جرمي بيش نيست، پس گفتن را به آينده موكول مي كنم. تا انگ مجرم بودن بهم نزنن.
من كاري به كار كسي ندارم ...
من آزادم
ومن اين روزا چقدر با گذشته فرق دارم
حس غريبي دارم ...
سكوتي كه پردرده
وخنده هايي كه از پس گريه هام نشأت مي گيره.
و سكوت قشنگ ترين حرف كه به تازگي كشفش كردم.
+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:14  توسط خودم  | 

من هستم

يك چيز هست كه در آن نتوان شك كرد و آن اين كه شك مي كنم. چون شك مي كنم، فكر دارم و من انديشم. پس كسي هستم كه مي انديشم و

يا به عبارت معروف دكارت:
                                 « مي انديشم، پس هستم.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 11:43  توسط خودم  | 

هر چي كه دل تنگم مي گه مي نويسم

تو اين وبلاگ مي خوام هر چي كه
چشام مي بينن،
گوشام مي شنون
و ...
بنويسم
از هيشكي هم ترسي ندارم .
فقط خودم


 
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 20:5  توسط خودم  | 

هواي رايگان

خدايا دوستت دارم!
 به خاطر نعمت هايي كه بهاي شان را
 گران مي پردازيم.
به خاطر جنگلي كه براي مان آفريده اي .
به خاطر همه چيز و هيچ چيزي كه داريم.
 خدايا دوستت دارم!
 به خاطر هوايي كه فعلاً رايگان است!!!
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 19:58  توسط خودم  |